درد دل‌های مامان/ مادر نشدی که بفهمی!

راههای شاد زیستن در اسلام نی‌نی سایت درکل دوران بارداری امروز بیشترین ترس و استرس را داشتم و کلی ترسیدم و همش نگران پس بودم که چرا تکان نمی‌خورد حمام رفتن در بارداری شاید سخت‌ترین قسمت ماجرا باشد و استرس لیز خوردن همیشه ت است روزهای اول دکت بهم گفت سعی کن با آب گ دوش نگیری و همیشه در حمام باز باشد و حتما در حضور همسر یا مادرت در منزل حمام کنی به نظر راحت و بدون دغدغه بود و سعی کردم کمتر دوش گ را باز کنم با اینکه همیشه دلم می‌خواست حمام مثل سونا پر از بخار و گ باشد بیشتر مواقع هم در حضور همس در منزل به حمام می‌رفتم تا شاد بودن شعر هم خودم و هم همس خیال‌مان راحت باشد امروز هم مثل تمام روزها مشغول استحمام بود و همس هر یک دقیقه در میان صدایش بلند می‌شد که «زود باش! مواظب باش نفست نگیره، زود بیا بیرون » فقط کافی بود صدایی از حمام برود بیرون، عین روح جلوم حاضر می‌شد که ببیند چه خبر است بدترین قسمت حمام کردن به شیو کردن بر می‌گردد وقتی که مثل یه توپ گرد دستت به هیچ جا نمی‌رسه و نمی‌تونی کاری انجام بدی و کلی فشار به شکمت وارد می‌کنی و باز هم نمی‌تونی همه کارهاتو انجام بدی تمام مدت که مشغول شیو کردن بودم به این فکر می‌کردم شاد زیستن زنان که ماه‌های بعد که سنگین‌تر می‌شم چطور باید این کارو انجام بدم که یکهو پام لیز خورد! در یک لحظه مثل عنکبوتی عمل کردم و دست و پامو زود جمع و جور کردم و خودمو به دیوار حمام چسبوندم ولی موفق به جمع کردن پای راستم نشدم و پام کشیده شد نفهمیدم چطوری همس رو صدا کردم و یک لیوان آب خواستم! زود از حمام بیرون آمدم به قدری بهم فشار وارد شده بود که احساس می‌کردم الان کیسه آبم پاره می‌شه و به خونریزی می‌م چند دقیقه‌ای خیس و ساکن یک جا نشستم و همه حواسم متمرکز این بود که حرکتی را در شکمم احساس کنم زمانی احساس راههای ساده برای شاد بودن آرامش کردم و خیالم راحت شد که تکان‌های پس را حس کردم کاش این روزها زودتر تمام شود تا راحت‌تر بتوانم از پس مراقبت کنم

این روزهای آخر مسئولیت بیشتری گردنم است از این به بعد ترس از حمام تا لحظه زایمان م هست نمی‌دانم این ترس برای همه مادرهای باردار هست یا نه؟ نی‌نی سایت سال قبل، در همین روزها بود، اواخر بهمن ماه همیشه دم عید هزار جور کار س می‌ریزد، سفارش مشتری‌ها و کارهای خودم و با حال بدی که چند اخیر داشتم، سعی می‌کردم کارها را زودتر جمع و جور کنم تا قبل از تاریکی هوا بتوانم در مسیر خانه شاد زیستن زنان ماد به دانگاه بروم و جواب آزمایشم را هم بگی با وجود اینکه دیگر سالم تمام شده اما باز هم اگر هوا تاریک شود و من بیرون از خانه باشم ماد نگران می‌شود درست مثل سال پیش هر وقت دیر می‌کردم نگران می‌شد همیشه هم با همان چهره نگرانش به استقبالم می‌آمد و هزار جور سوال که کجا بودی و چرا دیر کردی و من هم می‌گفتم «آخه مادر من عزیزم

هر اتفاقی تو تاریکی بیفته، قابلیت این رو داره که تو روشنایی هم بیفته!» اما همیشه یک جواب کلیشه‌ای با یک لحن شیرین می‌شنیدم «مادر نشدی که بفهمی چه حالی دا » راست روشهای شاد بودن در زندگی می‌گفت؛ مادر نشده بودم و حالش را نمی‌فهمیدم ازدواج در سن بالا و مشغولیت‌های ریز و درشت زندگی فرصت‌هایم را از من گرفته بودند همین که چشم به هم گذاشته بودم سالگی را هم رد کرده بودم و دیگر قید بچه‌دار شدن را زده بودم با خودم فکر می‌کردم قسمت من هم اینطوری بود شوه هم خیلی پابند این نبود که حتما بچه‌ای داشته باشد و همین بی‌خیالی او مرا هم از فکر کردن به ماجرای بچه انداخته بود کارهایم را تقریبا جمع کردم، اما حال عجیب آن چند روز توانم را گرفته بود، نفسم به شماره اده بود، عطش شدیدی داشتم، تب راز شاد بودن،جملات شاد بودن و دل‌پیچه و خلاصه هر چه خوبان همه دارند خودم تکی یکجا داشتم! تمام توانم را جمع کردم تا قبل از تاریکی برسم اما ترافیک و شلوغی غروب دم عید کاری کرد که وقتی به دانگاه رسیدم هوا حسابی تاریک شده بود پله ها را دو تا یکی و با عجله بالا رفتم وارد آزمایشگاه که شدم هنوز نفس نفس میزدم منشی آزمایشگاه که مرا یادش بود با دیدنم هیجان زده گفت «چی کار میکنی خانم؟! یواااااااش » هنوز متوجه منظورش نشده بودم که برگه جواب آزمایش را دستم داد و گفت «بیشتر از این‌ها مواظب نی‌نی باش، مبارک باشه

» نی‌نی! راههای شاد زیستن کودکان مبارک! ماتم برد، باور کردنی نبود مرز سالگی و بارداری! واااویلاااا هم خوشحال بودم هم نگران به خودم گفتم چطوری در این سن از نی‌نی نگهداری می‌کنی؟ نکند بچه سالمی به دنیا نیاو! چطور باید مراقب خودم باشم؟ وای که در همان یک لحظه چقدر سوال از ذهنم رد شد، یک عالم دلهره یک جا روی دلم ریخت حال بدم یادم رفت تاریکی هوا هم یادم رفت

فقط صدای ماد توی گوشم می‌پیچید خانم منشی که دید من هاج و واج مانده ام گفت «چی شد خانم؟ حالت خوبه؟» گفتم «مادر نشدی که بفهمی چه حالی دا » مامان سارا


درد دل‌های مامان/ مادر نشدی که بفهمی!